22 ذی الحجّه / درگذشت خواجه عبدالله انصاری

 

هر کَس* که ترا شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی، هر دو جهانش بخشی

دیوانه تو هردو جهان را چه کند

 

*[در بعضی از نوشته ها، «آن کَس» به جای «هر کَس» آمده است .]

 

«شیخ‌الاسلام ابواسماعیل عبدالله بن ابی‌منصور محمد»، معروف به «پیر هرات»، «پیر انصار»، «خواجه عبدالله انصاری» و «انصاری هروی»، دانشمند، عارف، شاعر و نویسنده، در سال 396 هجری قمری در شهر «هرات به دنیا آمد و در 22 ذی الحجّه سال 481 هجری قمری در محله «گازرگاه» شهر «هرات» (در افعانستان امروزی) درگذشت .

«خواجه عبدالله» از اعقاب «ابوایوب انصاری» [از صحابۀ حضرت محمّد رسول الله (ص)] است . مادرش از مردم «بلخ» بود و «خواجه عبدالله» خود در «هرات» متولد شد و از کودکی زبانی گویا و طبعی توانا داشت، چنانکه شعر فارسی و عربی را نیکو می ‌سرود و در جوانی در علوم ادبی و دینی و حفظ اشعار عرب مشهور بود و مخصوصاً در حدیث قوی بود و امالی بسیار داشت و در فقه روش امام حنبل را پیروی می‌ کرد .

«خواجه عبدالله» در تصّوف از استادان زیادی تعلیم گرفت و دوبار به دیدار «شیخ ابوالحسن خرقانی» شتافت و این دیدار ها تاًثیر زیادی در روحیات و منش وی داشته است . محل اقامتش بیشتر در «هرات» بود و در آنجا تا پایان زندگانی به تعلیم و ارشاد اشتغال داشت .

«خواجه عبدالله انصاری» شعر می‌ سرود، ولیکن بیشتر شهرت وی به جهت رسالات و کتب مشهوری است، که تألیف کرده‌ است و از آن جمله ‌است ترجمهٔ «املاء طبقات‌الصوفیهٔ سلمی» به لهجه «هروی» و تفسیر قرآن کریک که اساس کار «میبدی» در تألیف «کشف‌الاسرار» قرار گرفته‌ است .

از رسائل منثور او که به نثر مُسَجّع نوشته : «مناجات ‌نامه»، «نصایح»، «زادالعارفین»، «کنزالسالکین»، «قلندرنامه»، «محبت‌نامه»، «هفت‌حصار»، «رسالهٔ دل و جان»، «رسالهٔ واردات» و «الهی ‌نامه» را می‌ توان نام برد .

کودکی و نوجوانی

در کتاب «مناقب شیخ الاسلام و نفحات الانس» نوشته عبدالرحمن جامی، از قول خواجه چنین آمده : «چهارساله بودم که به دبیرستان شدم و نه ساله املاء می نوشتم و شعر می گفتم، چهارده ساله بودم که مرا به مجلس نشاندند و دیگران برمن حسد می کردند ...»

دوران نوجوانی را به دلیل کوچ پدرش به «بلخ»، بدون سرپرستی پدر بود، وی تحت سرپرستی صوفی نامدار «شیخ عمو» پرورش یافت . سپس نزد استادانی چون «یحیی ابن عمار» و «طاقی سجستانی» به تعلیم قرآن کریم و حدیث ادامه داد . وقتی «سلطان مسعود غزنوی»، ولیعهد و حاکم هرات بود، وی دوازده ساله بود .

«خواجه عبدالله» دوبار عزم سفر حجّ نمود، یکبار از «ری» و بار دیگر تا «بغداد» سفر کرده و بازگشت در این سفر ها بود که به دیدار «شیخ ابوالحسن خرقانی» موفق گردید .

در کتاب «تذکره الاولیاء»، نوشته «عطار نیشابوری»، از قول «خواجه عبدالله انصاری» آمده که : شیخ میگفت : «پروردگار چه در حجاز و چه در خوارزم حاضر است .»

یکبار نیز با «ابوسعید ابوالخیر» دیدار و مباحثه داشته  است .

 

عقاید

در کتاب «سرگذشت پیر هرات»، نوشته «ژرژ بورکوی»، دیدگاه «خواجه عبدالله انصاری» را بیان کرده :

«من اصحاب خود را، عمارت باطن آموختم، نه خرده ظاهر و آرایش جامه ...»

«خواجه عبدالله»، با وجود اینکه استاد علوم اسلامی مانند تفسیر، حدیث، اصول و عقاید بود، با علم کلام واهل آن مخالف بود و قرآن کریم را یگانه دلیل و مُرشد مؤمن می انگاشت که میتواند او را به توحید حقیقی رهنمون شود .

وی، هم استاد شریعت بود و هم پیر طریقت، درحالی که فقیه ضدّ بدعت بود، در زندان «پوشنگ» عشق عرفانی وجود او را تسخیر کرد  .

سختگیری مخالفان

چه در زمان غزنویان وجه در زمان سلجوقیان، فشار علمای اشعری و معتزله، باعث رنجیدگی و محدودیت فعالیّت «خواجه عبدالله» می گردد، بطوری که در سال ۴۳۰ هجری به مدت یکسال، وی را در «بوشنگ» به زندان می اندازند . با پیروزی «الب ارسلان» و وزارت «خواجه نظام الملک»، این فشار ها ادامه داشته و با برپائی چندین جلسه بحث و محاکمه از عقاید خود دفاع نموده است .

 

پیری و پایان عمر

نابینائی هر دو چشم «خواجه عبدالله» در سنّ هفتاد سالگی برای وی که عمری به آموزش و آموختن خو کرده بود، بسیار گران آمد، امّا همچنان به فعالیت ارشاد شاگردان ادامه می داد و مطالب را به آنها املاء می نمود .

«خواجه عبدالله انصاری» بعد از یک عمر آموزش، بحث و ارشاد و پس از تحمل چندین نوبت تبعید و حبس، عاقبت در سحرگاه جمعه ۲۲ ذی الحجّه سال ۴۸۱ هجری در سن هشتاد و پنج سالگی دنیا را وداع گفت .

 

آثار

  • طبقات الصوفیه
  • منازل السائرین
  • الهی نامه
  • ذم الکلام
  • صد میدان
  • مناقب اهل الاثار (1)

 

 

نمونه ای از نثر مسجع خواجه عبدالله در مناجات نامه



الهی به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی، دریاب که می توانی .

الهی، عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم؛ گفتی و فرمان نکردم، درماندم و درمان نکردم.


الهی، اگر تو مرا خواستی من آن خواستم که تو خواستی.


الهی، بهشت و حور چه نازم، مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم.


الهی، در دل های ما جز تخم محبت مکار و بر جان های ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و برگشت های

ما جز باران رحمت خود مبار. به لطف، ما را دست گیر و به کرم، پای دار،

الهی حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار.

 

خواجه عبدالله در این مورد گفته است :

«بامداد پگاه به مقری شدمی به قرآن خواندن؛ چون باز آمدمی، به درس مشغول شدمی، به شب در چراغ، حدیث می نوشتمی و فراغت نان خوردن نبودی. مادر من نان پاره لقمه کرده بودی و در دهان من می نهادی در میان نوشتن. حق سبحانه و تعالی مرا حفظی داده بود که هر چه زیر قلم من گذشتی، مرا حفظ شدی .»

خواجه عبدالله درباره شیوه زندگی صوفیانه خود می گوید :

«من بسیار به جامه عاریتی مجلس کرده ام و بسیار به گیاه خوردن و آن وقت یاران داشتم و دوستان و شاگردان، همه توانگر بودند، هر چه من خواستمی بدادندی، اما من نخواستمی و بر ایشان پیدا نکردم و من گفتمی چرا ایشان خود ندانند که من هیچ ندارم و از هیچ کس چیزی نخواهم؟ من خُرد بودم هنوز، که پدر من دست از دنیا بداشت و دنیا همه بپاشید و ما را در رنج افکند، و ابتدای درویشی و محنت ما از آن وقت بود. من به زمستان جبه نداشتم، و سرمای عظیم بود و در همه خانه من بوریا یکی بود، چندان که بر وی بخفتمی، و نمد پاره ای که بر خود پوشیدم. اگر پای را بپوشیدمی سر برهنه شدی. و اگر سر را بپوشیدمی پای برهنه شدی؛ و خشتی که زیر سر نهادمی و میخی که جامه لباس بر آن کردمی و بیاویختمی (2) .»

 

پی نویس

1- منبع قسمت اول : ویکی پدیا

2- منبع قسمت دوم : دانشنامه رُشد

با تلخیص و تصرّف و ویرایش ... منیژه شهرابی