به مناسبت اول / ارديبهشت درگذشت سهراب سپهري

 

 ... ده ساله بودم كه اولين شعرم را نوشتم . هنوز يك بيت آن را به ياد دارم :

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان                  نكردم هيچ يادي از دبستان

اما تا هجده سالگي شعري ننوشتم . اين را بگويم كه من تا هجده سالگي كودك بودم . من دير بزرگ شدم. دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم . يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نمي دانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيان ها رساند . من مأمور مبارزه با ملخ در يكي از آبادي ها شدم .

راستش را بخواهيد حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم . وقتي ميان مزارع راه مي رفتم، سعي مي كردم پا روي ملخ ها نگذارم . اگر محصول را مي خوردند، پيدا بود كه گرسنه اند . منطق من ساده و هموار بود...

... اگر يك روز طلوع و غروب خورشيد را نمي ديدم، گناهكار بودم . هواي تاريك و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد . تماشاي مجهول را به من آموخت . من سال ها نماز خوانده ام .

بزرگترها مي خواندند، من هم مي خواندم . در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي بردند ...

- هنوز در سفرم -  سهراب سپهري

 

سهراب سپهری ( ۱۵ مهر ۱۳۰۷ در کاشان - ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹ در تهران) شاعر و نقاش ایرانی بود . او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌ های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده است . وی پس از ابتلا به بیماری سرطان خون در بیمارستان پارس تهران درگذشت .

زندگی‌ نامه

دورهٔ ابتدایی را در دبستان خیام کاشان (۱۳۱۹) و متوسّطه را در دبیرستان پهلوی کاشان (خرداد ۱۳۲۲) گذراند و پس از فارغ‌التحصیلی در دورهٔ دوسالهٔ دانشسرای مقدماتی پسران به استخدام ادارهٔ فرهنگ کاشان درآمد . در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دورهٔ دبیرستان خود را دریافت کرد . سپس به تهران آمد و در دانشکدهٔ هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران درآمد که پس از ۸ ماه استعفا داد . سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعهٔ شعر نیمایی خود را به نام مرگ رنگ منتشر کرد . در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجهٔ اول علمی نایل آمد . در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعهٔ شعر خود را با عنوان «زندگی خواب ‌ها» منتشر کرد . آنگاه به تأسیس کارگاه نقاشی همت گماشت . در آذر ۱۳۳۳ در ادارهٔ کل هنرهای زیبا (فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها شروع به کار کرد و در هنرستان‌های هنرهای زیبا نیز به تدریس می ‌پرداخت . در مهر ۱۳۳۴ ترجمهٔ اشعار ژاپنی از وی در مجلهٔ «سخن» به چاپ رسید . در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت . ضمنا در مدرسهٔ هنرهای زیبای پاریس در رشتهٔ لیتوگرافی نام نویسی کرد . وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه‌ ها به معرض نمایش گذاشت . حضور در نمایشگاه‌ های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت . سهراب سپهری مدتی در ادارهٔ کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۳۷ مشغول به کار شد . از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدریس در هنرکدهٔ هنرهای تزئینی تهران نمود . در اسفند همین سال بود که از کلیهٔ مشاغل دولتی به کلی کناره ‌گیری کرد .

درگذشت

سهراب سپهری در غروب ۱ اردیبهشت سال ۱۳۵۹ در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت . صحن امامزاده سلطان‌علی روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان میزبان ابدی سهراب گردید .

سفرهای خارج از کشور

نمایشگاه‌ های نقاشی

از جمله نمایشگاه های نقاشی که سهراب سپهری در آن‌ها حضور داشت، یا نمایشگاه انفرادی وی بودند، می توان به موارد زیر اشاره کرد :

 

آثار ادبی

 سهراب در آغاز کار شاعری تحت تأثیر شعرهای نیما بود و این تأثیر در «مرگ رنگ» به خوبی مشهود است . بعدها سبک او دستخوش تغییراتی می‌شود و شعرش با دیگر شاعران هم دورهٔ خویش متمایز می‌ گردد . از جمله مجموعه شعرهای دیگر سهراب سپهری می‌ توان به این عنوان ‌ها اشاره نمود :

•اتاق آبی( تنها اثر منثور از سهراب سپهری است که در واپسین سال های زندگی خود نوشته است)

 

 سهراب و شعرهایش

 در بین شعرای شناخته شده در عرصه شعر نو، کمتر شاعری را می توان یافت که مثل «سهراب سپهری» تا این حد خوشبینانه و امیدوارانه سخن گفته باشد . البته در اشعار اولیه سهراب، از مرگ، غروب، دلسردی، خاموشی و افسردگی زیاد سخن گفته شده است، به تدریج در سال های بعد، گرایش فکری و روانی سهراب تغییر می یابد . در مجموعه «آواز آفتاب» سهراب شعری دارد که نام آن را به صورت « ... » مشخص کرده است . در این شعر می گوید :

 «آلایش روانم رفته بود، جهان دیگر شده بود ...»

  

و در شعر «نیایش»، این تغییر مثبت، بیشتر به چشم می آید :

 ما بی تاب و نیایش بی رنگ

از مهرت لبخندی کن بنشان بر لب ما

ما هسته پنهان تماشاییم

زتجلی ابری کن ، بفرست که ببارد بر سر ما

باشد که به شوری بشکافیم ، باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم

 

     اما اوج تغییر نگرش سهراب به زندگی و هستی، در مجموعه «صدای پای آب» متجلّی می شود، تغییری بسیار مثبت، انسان گرایانه .

 سهراب در برخی از شعرها، خود را به عنوان شاعر می پذیرد :

 روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی

 

باور و ایمان، معنایی برای زندگی اش دارد و به آن معنا پایبند است .

 من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ ...

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

 

رفتم از پله مذهب بالا

تا ته کوچه شک

تا هوای خنک استغنا

تا شب خیس محبت رفتم

  

باورهای زندگی باید متکی بر فلسفه زندگی باشند که در شعرهای سهراب متجلی است .

 من صدای وزش ماده را می شنوم

و صدای ، کفش ایمان را در کوچه شوق

و صدای باران را ، روی پلک تر عشق

  

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد به اندازه عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود

  

     به کار بردن مفهوم «طاقچه عادت» برای زندگی یکی از استعاره های بسیار زیبا و تأثیرگذار است . شاید این بتواند نقطه آغاز تغییر و حرکت برای خیلی ها باشد . وقتی درک کنند که زندگی یک عادت نیست و اگر انسان هر چیزی را فراموش کند نباید اصل زندگی را از یاد ببرد .

      یکی از ویژگی های بسیار خاص سهراب، درک عمیق از هستی است، که هم در کمتر کسی دیده می شود و هم کمتر کسی می تواند با این ظرافت و زیبایی آن را به بیان آورد .

 

باغ ما در طرف سایه دانایی بود

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آیینه بود

باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود

  

من به میهمانی دنیا رفتم

من به دشت اندوه

من به باغ عرفان

من به ایوان چراغانی دانش رفتم ...

 

من در این خانه به گمنامی نمناک علت نزدیکم

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد ...

 

من به آغاز زمین نزدیکم

نبض گل ها را می گیرم

آشنا هستم با ، سرنوشت ترآب ، عادت سبز درخت

 

شور زیستن هم ملاکی است که سهراب تأکید خاصی بر آن دارد .

 

 

زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید ، یک چنار پُر سار

زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود

یک بغل آزادی بود

زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود

 

 اگر چه این قسمت، توصیفی از کودکی سهراب است، ولی چینش و قشنگی کلمات، بیانگر شور و شعف شاعر برای زیستن است .

 

لب دریا برویم / تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوات را از آب

 

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه

 

خصوصیت بارز دیگر شعرهای سهراب، مثبت اندیشی است .

 

دوستانی دارم بهتر از آب روان

 زندگی رسم خوشایندی است

 و بیاریم سبد ببریم این همه سرخ ، این همه سبز

و نپرسیم کجاییم ،

بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را

بد نگوییم به مهتاب ، اگر تب داریم

 

در اشعار سهراب هم صراحت و صداقت موج می زند و هم صفا و صمیمیت . سهراب در بند بند اشعارش صادق و صمیمی است و همین ویژگی ها باعث می شوند گفته هایش بر دل بنشیند . او از بیان اعتقادات و نظراتش واهمه ای ندارد و در عین حال تلاش می کند صداقت و راست کرداری خود را حفظ کند .

 

پیشه ام نقاشی است

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود

 

 

چه گوارا این آب

چه زلال این رود

مردم بالادست ، چه صفایی دارند

چشمه هاشان جوشان ، گاوهایشان شیرافشان باد

 

 یکی دیگر از شاخصه های ویژه سهراب گرایش به طبیعت است . به جرأت می توان گفت که در این مورد کمتر کسی به پای سهراب می رسد، البته بیشتر به خاطر سادگی و زلالی گفتار او، وگرنه در اشعار بسیاری، انس با طبیعت به صورت های دیگری بیان شده است . سهراب به  گونه ای از طبیعت صحبت می کند که انگار با آن پیوند خورده است . خواننده اشعار سهراب گاهی احساس می کند که او، خود باید درخت ، آب یا زمین باشد که به این رسایی و زیبایی آنها را توصیف کرده است .

  

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

 روشنی را بچشیم

شب یک دهکده را وزن کنیم ، خواب یک آهو را

گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم ...

و نگوییم که شب چیز بدی است

  

دشت هایی چه فراخ

کوه هایی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می آید

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود

  

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند ، که چه تابستانی است

سایه هایی بی لک

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس ! جای بازی اینجاست

 

 سهراب مشاهده گر بسیار خوبی است و قسمت های زیادی از اشعار او می توانند مثال های مناسبی برای توصیف مشاهده دقیق باشند .

 

مردمان را دیدم / شهرها را دیدم / دشت ها را ، کوه ها را دیدم

آب را دیدم ، خاک را دیدم / نور و ظلمت را دیدم

و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم

  

من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید

 

مشاهده گری سهراب و «نوع دیگر دیدن» او ، علاوه بر شکستن مرزهای کلیشه و روزمرگی، زمینه های خلاقیت و نوآوری را ایجاد می کند .

مشاهده سهراب عامدانه و خودآگاهانه و همیشگی است . پس از گذشت دوره ای بحرانی، سهراب نگاهی دقیق و هشیارانه به زندگی پیدا می کند . هشیاری انسان به نتایجی از قبیل خود کنترلی رفتار، خود مختاری و استقلال عمل منجر خواهد شد . درجه هشیاری سهراب از حد تصور نیز فراتر رفته و او آگاهی، نگاهی به فراسو به زندگی و هستی پیدا می کند .

 

عشق پیدا بود ، موج پیدا بود

آب پیدا بود ، عکس اشیاء در آب

سفر دانه به گل

سفر پیچک این خانه به آن خانه

سفر ماه به حوض

 

 

فتح یک قرن به دست یک شعر

فتح یک باغ به دست یک ساز

فتح یک کوچه به دست دو سلام

همه روی زمین پیدا بود

نظم در کوچه یونان می رفت

جغد در « باغ معلق » می خواند

 

 من چه سبزم امروز

و چه اندازه تم هشیار است !

 

 برخی از شاعران «احساسات عرفانی» را تجربه می کنند و سهراب یکی از شاعران نوسرای این عرصه است .

 

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح ...

دورها آوایی است ، که مرا می خواند

 

 چیزهایی هم هست ، لحظه هایی پُر اوج ...

باید امشب بروم

 

آزادگی هم از دید سهراب، قشنگی خاص خود را دارد . استقلال عمل و خود مختاری، ملاک های مهمی هستند، اما سهراب چیز دیگری نیز به این مفاهیم اضافه می کند .

 

هر کجا هستم ، باشم

آسمان مال من است

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است

 منيژه شهرابي