به مناسبت 16 اکتبر(24 مهرماه)، تولد یوجین اونیل

 


«یوجین گِلَدِستون اونیل»، (به انگلیسی:
Eugene Gladstone O'Neill)، نمایشنامه نویس بزرگ آمریکایی که برنده جایزه ادبی نوبل در سال 1936 میلادی شد، در 16 اکتبر (24 مهرماه) سال 1888 میلادی در شهر «نیویورک» به دنیا آمد و در 27 نوامبر (6 آذرماه) در شهر «بوستون» (ایالت ماساچوست آمریکا) درگذشت .

آثار

  • آن سوی افق
  • امپراتور جونز ترجمه یدالله آقاعباسی
  • بوزینه پشمالو
  • آنا کریستی
  • فواره
  • خدای بزرگ براون
  • فاصله عجیب (میان پرده عجیب)
  • دینامو
  • الکترا سوگوار می‌شود ترجمه یدالله آقاعباسی تحت عنوان عزا برازنده الکتراست
  • آه بیابان
  • روزهای بی پایان
  • سفر روزی طولانی در شب (1)

 

 

نگاهي به آثار «يوجين اونيل» از «گوريل پشمالو»" تا «سير روز در شب»



در ميان نمايشنامه ‌نويسان جهان، شايد آثار هيچ کدام به اندازه «يوجين اونيل» حديث نفس و شبيه به زندگي واقعي او نباشد . او در تمامي آثارش چه به شکل مستقيم و چه غيرمستقيم، تجربه‌ هاي زندگي‌اش را در قالب نمايشنامه ‌هايي طرح‌ ريزي است . از زندگي‌اش در کشتي به عنوان يک ملوان که منجر به خلق آثاري چون «گوريل پشمالو»، «روغن نهنگ»، «در منطقه جنگي»، «سفر دور و دراز به وطن» و ... شده‌ تا سفر به «هندوراس» در جست ‌و جوي طلا که به شکلي غيرمستقيم خود را در نمايشنامه‌اي چون «امپراطور جونز» نشان مي ‌دهد .

از اقامتش در مهمانخانه ‌هاي محقر اسکله ‌ها که در آثاري چون «مرد يخي مي‌آيد» و «آنا گريستي» بازتاب مي ‌يابد تا از دست دادن کودکش که در نمايشنامه «نخستين آدم» آمده است، همه و همه بازتاب وقايع و تجربيات راستين «یوجین اونيل» است .


اما از ميان تمامي اين آثار، «سير روز در شب» به شکلي تمام عيار، تمام زندگي ‌نامه «یوجین اونيل» را دربرمي ‌گيرد و ما مي ‌توانيم بيوگرافي کاملي از «اونيل» و خانواده‌اش را در اين نمايشنامه بازيابيم . پدري که بازيگر تئاتر است و مدام در سفر براي اجراي نمايش، مادري معتاد با حمله ‌هاي عصبي گاه به گاه و البته با همان نام ‌هاي وقايع جيمز مري، برادري عياش و الکلي به نام جيمي و برادري به نام ادموند که در دو سالگي مرده؛ و اونيل در اين نمايشنامه نام «يوجين» را بر او نهاده، شايد با آرزو و نوستالژياي مرگ خودش در کودکي و نام او را در نمايشنامه براي شخصيت خود به عاريت گرفته است .

نگاه تلخ «ادموند» (که خود يوجين اونيل است) ‌به زندگي، آوارگي‌اش، کارش در يک روزنامه کوچک، مسلول شدنش، ويلاي ييلاقي که خانواده تابستان را در آن مي ‌گذرانند و... همه به شکلي مستقيم برگرفته از زندگي واقعي خود اونيل است و ما را در مقابل اين پرسش قرار مي ‌دهد که آيا اين زندگي «یوجین اونيل» است که چنين جانمايه دراماتيک دارد ؟ و قابل تبديل شدن به يک نمايشنامه است و يا استادي وي از دل تجربه ‌ها و واقعيت‌ هاي روزمره، چنين اثر بديع و جانداري به وجود آورده است ؟


جواب هرچه باشد، حقيقتي را بر ما آشکار مي ‌کند؛ اين که واقعيت و تجربه واقعي يکي از دستمايه‌هاي اصلي «یوجین اونيل» در خلق آثارش است . اغلب کاراکترهاي او برگرفته از شخصيت‌ هاي واقعي هستند . از خود او و خانواده‌اش گرفته تا دوستاني که در طي تجربه‌ هاي مختلف با آن‌ها سر و کار داشته‌ و مي ‌توان ردّ پاهاي اين شخصيت‌ ها را به راحتي در زندگي‌نامه وي پي گرفت.


و شايد يکي از دلايل عمده شخصيت‌ پردازي ‌هاي خوب «یوجین اونيل» در همين نکته نهفته باشد، شخصيت ‌هايي زنده، محکم و داراي هويت و شايد به همين دليل منتقدان بخش عمده آثار اونيل را در حوزه رئاليسم و حتي ناتوراليسم طبقه‌بندي مي ‌کنند .

رئاليسمي که حضور و سيطره واقعيت در آن، چنان ملموس و انکار ناپذير است که ديگر جاي هيچ شکي در رئاليستي بودنش باقي نمي ‌گذارد و حتي آن دسته از منتقدان آثار غير رئاليستي وي را نيز همچون «گوريل پشمالو» يا «خداوندگار براون» در حوزه سبک‌ هاي التقاطي قرار مي‌ دهند و آن را ترکيبي از اکسپرسيونيسم و رئاليسم مي ‌دانند .


يافتن جنبه ‌هاي واقع‌نمايانه در آثار «یوجین اونيل»، شايد کار چندان دشواري نباشد، چرا که در همان برخورد اول با اثر، خود را به رُخ مي ‌کشد و حتي خود را بر مخاطب تحميل مي‌ کند،واقعيتي عريان و حتي گاه برخورنده، اما در پس اين پوسته واقعي مي ‌توان لايه ‌هايي از تخيل، فانتزي و مهمتر از همه اسطوره را در نمايشنامه ‌هاي «یوجین اونيل» جست ‌وجو کرد .

«یوجین اونيل» با خودآگاهي کامل به سراغ «اسطوره» مي ‌رود و آن را در لايه ‌هاي ظاهري اثر خود به نمايش مي ‌گذارد و حتي سعي در آداپته کردن و امروزي کردن آن دارد . از مثال‌ هاي بارز آن در آثار او مي ‌توان به سه ‌گانه «عزا برازنده الکتر است» و «امپراطور جونز» اشاره کرد.


در«عزا برازنده الکتر است»، «یوجین اونيل» به بازسازي امروزي سه‌گانه «اورستياي آشيل» مي ‌پردازد و شخصيت ‌ها و حوادث اسطوره‌اي را با شخصيت‌ ها و رويدادهاي قرن نوزدهمي عوض مي‌کند، به جاي «آگاممنون» فرمانده سپاه آخايي در جنگ تروا، «سرتيپ از‌رامنون» را مي ‌نشاند که در دريا مشغول جنگ است و به جاي «کلي تم نسترا» همسر خيانت‌کار آگاممنون، همسر خيانت‌کار ديگري به نام «کريستين» را به جاي اورست، پسرشان ‌مي‌گذارد که او نيز در جنگ است و بعدها انتقام ‌مي‌ ستاند و...


و آن چه جالب اين که «یوجین اونيل» در اين بازسازي چنان پيش مي‌ رود که حتي به شباهت ‌هاي آوايي اسامي نيز توجه مي ‌کند.


همان گونه که مي ‌دانيم روايت انتقام «اورستيا» جداي از ابعاد دراماتيک و تراژيکش که خود را در سه گانه «اورستيا» اثر اشيل و «الکتراي سوفکل» و «الکتراي اوريپيد» نشان داده‌، سر منشايي اسطوره‌اي نيز دارد که نخستين بار از آن در «اوديسه هومر» ‌ياد شده ‌و منبع هر سه روايت فوق همان روايت اسطوه‌اي هومري است.


«یوجین اونيل» اين روايت اسطوره‌اي را به قرن نوزدهم مي‌ کشاند و آن را با يک سلسله حوادث تاريخي پيوند مي ‌زند، بدون آن که لطمه‌اي به ساختار اصلي روايت وارد آورد .


در «امپراطور جونز»، نيز شاهد استفاده مستقيم و آگاهانه «یوجین اونيل» از الگوهاي اساطيري هستيم، اما او اين بار نه اسطوره‌ هاي آشناي يوناني، بلکه اسطوره‌هاي ناشناخته آفريقايي را دستمايه قرار مي ‌دهد که در سراسر نمايشنامه در قالب‌ هايي همچون «خداي تمساح»، «جادوگر» و اشباح و ارواح تجلي مي‌ يابد و با صداي ضربات اوج گيرنده طبل در طول نمايشنامه و صداي ادعيه و اوراد بر اين جنبه‌هاي آئيني ـ اسطوره‌اي تأکيدي مضاعف مي‌ گذارد .


در رويکرد دوم، «یوجین اونيل» به اسطوره‌، شاهد رويکردي پيچيده ‌تر و عميق ‌تر هستيم؛ بدين معنا که تفکر اسطوره‌اي و الگوهاي منشعب از آن اين بار در لايه‌هاي زيرين و يا به عبارتي ديگر در ناخودآگاه متون او متجلي مي ‌شود . اين بار حضور اين لايه‌ گستر‌ده ‌تر را در طيف وسيعي از نمايشنامه ‌هاي «یوجین اونيل» باز مي ‌يابيم، حتي در رئاليستي‌ترين آثارش که به ظاهر هيچ نشان و رنگ و بويي از اسطوره ندارد .


«نور تروپ فراي» منتقد کانادايي و يکي از برجسته ‌ترين نمايندگان نقد اسطوره‌اي در کتاب ارزشمندش تحليل نقد(Anatomy of criticism) ، به دو نوع عمده از تصاوير در آثار ادبي مبتني بر اسطوره اشاره مي ‌کند : تصاوير بهشتي و تصاوير دوزخي که هر کدام از آن‌ها کهن الگوهايي تکرار شونده است که ردّ پاي آن‌ ها را در بسياري از آثار ادبي مي‌ توان پي گرفت.


تمام کساني که با آثار «یوجین اونيل» آشنا هستند، شايد از به کار بردن صفت دوزخي درباره آثار وي ابايي نداشته باشند، به همين دليل با برشمردن برخي از مهمترين اين کهن الگوهاي دوزخي از ديد فراي و تطابق آن با آثار «یوجین اونيل»، سعي خواهيم کرد نشانه ‌هاي کهن الگويي و اساطيري را در آثار او بازيابيم :


1) در دنياي دوزخي رهبر ظالم، اسرارآميز و ماليخوليايي قرار دارد که هوس سيري ناپذيري دارد و در قطب ديگر فارماکوس(Pharmakos)  يا قرباني نذر شونده که بايد کشته شود تا ديگران قدرت بگيرند . نمونه بارز آن نمايشنامه «گوريل پشمالو» و شخصيت «ينک» است . «ينک» يک قرباني نذر شونده است و رهبر ظالم همان ساختارهاي اقتصادي و اجتماعي است که او را مي ‌بلعد و درهم مي‌ شکند.


2)  برخلاف دنياي بهشتي که رابطه جنسي در آن پاک و بر پايه ازدواج است، در دنياي دوزخي اين رابطه به شهوت حيواني، زنا با محارم، غلامبارگي و... تبديل مي‌ شود . به ياد بياوريم شخصيت‌ هاي جيمي و ادموند را در «سير روز در شب» که مدام در خانه ‌هاي بدنام به سر مي ‌برند يا زنان بدنام نمايشنامه «مرد يخين مي‌آيد» .


3) دنياي نباتي تصاوير بهشتي که مبتني بر باغ و چمن‌زار است، در دنياي دوزخي تبديل به يک جنگل مشئوم مي ‌شود که شخصيت اصلي در آن گُم مي ‌شود و جنگل او را مي ‌بلعد يا مي ‌خواهد نابود کند . نمونه بارز آن در آثار «یوجین اونيل»، نمايشنامه «امپراطور جونز» است که در آن جونز در جنگل تاريک گم مي‌شود، در آن جا اشباح بر او ظهور مي‌کنند و جنگل و نيروهاي مرموز آن عاقبت او را از پاي درمي‌آورند .


4) آب در دنياي بهشتي آب حيات است، اما در دنياي دوزخي ‌عامل مرگ است، همانند دريايي يخين در «روغن نهنگ» که موجب ديوانگي زن ناخدا مي ‌شود و يا عنصر آب در «سير روز در شب» که مري مي ‌خواهد خود را در آن غرق کند و در طول نمايشنامه چند بار به آن اشاره مي ‌شود.


5) کشتي در دنياي دوزخي همان «لوياتان» يا اژد هاي آب ‌هاست و حتي درون کشتي را مي ‌توان‌ امعا و احشاي اژدها دانست، همانند کشتي در «روغن نهنگ» که زن ناخدا را در خود محبوس کرده ‌و يا کشتن ينک و ديگر کارگران در «گوريل پشمالو» که آن‌ ها همچون بردگاني به کار در آن مشغول هستند . بردگاني با غل و زنجيرهاي نامرئي که توسط اژدهاي کشتي بليعده شده‌اند.


لازم به ذکر است انگاره ‌هاي آب و کشتي در اغلب آثار «یوجین اونيل» که به دريا مربوط هستند و تعداد آن ‌ها کم هم نيست به نوعي به تصاوير دوزخي ‌آن‌ ها بازمي ‌گردد.


6) در تصاوير دنياي بهشتي، راه يا جاده مستقيم وجود دارد که نمادي از سير و سلوک زاير است، اما راه در دنياي دوزخي مسيري گمشده، تو در تو و بي پايان است، به ياد بياوريم مسير گمشده را در «امپراطور جونز» .

 

"7) «خانه» که نماد آن در تصاوير بهشتي معبد است، در تصاوير دوزخي تبديل به دخمه‌اي هراس‌انگيز و هولناک مي ‌شود از آن جمله در آثار «یوجین اونيل» ميخانه جيمي کشيش است که در «مرد يخين مي‌آيد» و «آنا کريستي» شرح آن رفته است.


8) «آتش» در دنياي بهشتي، آتش پالاينده است و قهرمان را تطهير مي ‌کند، اما در دنياي دوزخي تبديل به آتش سوزاننده مي‌ شود، همچون آتش تون کشتي در «گوريل پشمالو» که يادآور آتش دوزخ است و حتي در ديالوگ ‌هاي نمايشنامه نيز چند بار به آن اشاره مي ‌شود.


9) «پدر» در تصاوير بهشتي، پدري مهربان يا پيري دانا و فرزانه است، اما در دنياي دوزخي تبديل به پدر نفرت انگيز و بي ‌رحمي مي‌ شود، همچون جيمز تايرون در «سير روز در شب» .


10) تصاوير بهشتي بر پايه نور و روشنايي شکل مي‌ گيرد، اما تصاوير دوزخي سرشار از تاريکي، وهم و هراس است . اين تاريکي و حضور سنگين شب را در بسياري از آثار «یوجین اونيل» مي ‌يابيم، مثل «سير روز در شب»، «امپراطور جونز» و «نخستين آدم» .


جداي از اين 10 عنصر عمده که «فراي» بدان اشاره دارد، مي ‌توان حضور بسياري از عناصر اسطوره‌اي ديگر را در آثار «یوجین اونيل» پي گرفت، از جمله شخصيت اسطوره‌اي در آثار ‌وي. زيرا شخصيت اسطوره‌اي نيز همچنان که شخصيت‌ هاي اونيل هستند، شخصيتي‌هايي تنها، برگزيده و متمايزند که برخلاف جرياني حرکت مي ‌کنند که در راستاي هدفي قهرمانانه است.


اما اکنون مي ‌خواهيم به پرسش نخستين بازگرديم، «سرچشمه اين رويکرد اسطوره‌اي در آثار اونيل چيست؟»
در نظر نخست و از منظر روانشناساني همچون «فرويد» و «يونگ» که رؤيا را تجلي‌گاه بروز اسطوره‌ها و کهن الگوها مي‌ دانند، مي ‌توان سرچشمه اسطوره را در آثار «یوجین اونيل» به حضور رؤيا و تخيل در آثار ‌وي بازگرداند و حتي ردّپاي تفکر فرويدي را به عنوان مثال در اثري همچون «عزا برازنده الکتر است»، پي گرفت.


هرچند اين نظر نمي ‌تواند نادرست باشد، اما نمي‌ تواند به تمامي شمول و گستردگي حضور اسطوره را در آثار اونيل در برگيرد.


در دومين منظر، مي ‌توان سرچشمه تفکر اسطوره‌اي را در نگرش «اکسپرسيونيستي»، «یوجین اونيل» جست‌وجو کرد؛ چرا که اونيل از يک سو با تأثيرپذيري از آثار «آگوست استريندبرگ» - که خود نيز بدان معترف است - که مي ‌توان او را نياي اکسپرسيونيست ‌ها دانست و همچنين با الهام از سينماي اکسپرسيونيستي آلمان و بالاخص فيلم «مطب دکتر کاليگاري» دست به خلق آثاري اکسپرسيونيستي زد، که بارزترين آن ‌ها، نمايشنامه «گوريل پشمالو» است . تأثير اين نگرش اکسپرسيونيستي را مي‌توان در تمام آثار اونيل مشاهده کرد، حتي در رئاليستي‌ترين آن‌ ها.


از ويژگي‌ هاي عمده اکسپرسيونيستي در آثار «یوجین اونيل» مي‌ توان به اين موارد اشاره کرد : تأکيد بر حضور شخصيت محوري، عصيان شخصيت محوري در مقابل جمع و نظام، گرايش فراوان اونيل در آثارش از يک سو به احساس و عاطفه و از سوي ديگر به مذهب و معنويت، تاکيد بر حرکات بيروني بر نمايش عواطف دروني که نمونه زيباي آن صحنه پاياني نمايشنامه «روغن نهنگ» است که ديوانگي زن ناخدا از طريق ظهور نهنگ و جست‌وخيز او نشان داده مي‌شود.


همچنين تأکيد وي بر نورپردازي‌ هاي اکسپرسيونيستي و سايه روشن‌ هاي تند که از نمونه‌هاي زيباي آن مي‌توان به صحنه پاياني «سير روز در شب» و پرده سوم و آخر نمايشنامه «نخستين آدم» اشاره کرد.


از آن رو مي‌توان اين خاستگاه اسطوره‌اي را در گرايش «یوجین اونيل» به اکسپرسيونيسم تبيين کرد که در ميان سبک‌ هاي ابتداي قرن بيستم هيچ کدام به اندازه اکسپرسيونيسم و داعيه گرايش به سوي عناصر معنوي، ديني و جادويي را نداشت.


از بارزترين گرايش‌ هاي اکسپرسيونيست ‌ها به سوي اسطوره، دين و معنويت‌ تنها به ذکر دو نمونه برجسته اکتفا مي ‌کنيم :


1) نمايشنامه «نمايش يک رؤيا»، اثر «استريندبرگ» که آن را اکسپرسيونيستي‌ترين نمايشنامه وي مي‌دانند، نمايشنامه‌اي است اسطوره‌اي با بنياد هايي برگرفته از اساطير هندي .


2) «هرمان بارکه» يکي از بزرگترين نظريه ‌پردازان اکسپرسيونيسم است، اين چنين در پي تبيين اکسپرسيونيسم برمي‌آيد :


«هنر براي معنويت مي‌ گريد و اين خود اکسپرسيونيسم است» و يا«با ترس از مرگ که بر ما غالب است ما نيروهاي جادويي را فرامي‌ خوانيم و از آن‌ ها براي جادو کردن عليه تمدن استفاده مي ‌کنيم . اکسپرسيونيسم نمادي است از ناشناخته‌ هاي درون ما که به آن‌ها اعتماد مي ‌کنيم به اين اميد که ما را نجات دهند .»


اما در سومين و مهمترين منظر، مي‌ توان گرايش به اسطوره‌ را در آثار «یوجین اونيل»، حاصل گرايش و علاقه‌مندي او به تراژدي دانست.


تراژدي در ذات خود و از پس تعريف‌ هاي بي‌شمارش، از ارسطو گرفته تا هگل و بالاخص نيچه برخاسته از دل آيين ‌ها و اساطير است و بنا بر تعريف نيچه‌اي زاده شور ديونيزوسي و نظم آپولوني است .

شخصيت تراژيک نيز شخصيت اسطوره‌اي است، زيرا به جهاني که اگر نگوييم بالاتر، حداقل متفاوت و متمايز از ديگران تعلق دارد.


«یوجین اونيل» را مي‌ توان وارث بلاواسطه تراژدي يوناني دانست و يکي از مهمترين حلقه‌هاي اتصال تراژدي باستان به تئاتر مدرن به شمار آورد . پس بدون شک آنچه را که مي‌ توانيم جنبه‌هاي اسطوره‌اي تراژدي بناميم با خود حمل کرده است.


وي جدا از استفاده از بسياري از الگوهاي ساختاري تراژدي و تکنيک‌هاي آن از جمله خلق تريلوژي(سه گانه، عزا برازنده الکتر است) يا استفاده نامحسوس از همسرايان در همين نمايشنامه يا استفاده از ماسک در نمايشنامه‌هاي «خداوندگار براون» و «العازر خنديد» و يا استفاده از تکنيک اسايد(کناره‌گويي) در نمايشنامه «ميان پرده عجيب» که همگي از الگوها و تکنيک‌هاي تراژدي‌هاي باستاني است، در زيرساخت آثار خود نيز از الگويي‌ تراژيک بهره مي‌ گيرد.


«نورتروپ فراي» در کتاب «تحليل نقد» که ذکر آن رفت، مراحلي شش گانه براي تراژدي ذکر مي‌کند که هر کدام از تراژدي‌ها را ـ البته نه تراژدي صرفاً به مفهوم نمايشي آن ـ مي‌توان در يکي از اين مراحل طبقه‌بندي کرد . در ششمين مرحله تراژدي و در نقطه پاياني آن او از نوعي تراژدي نام مي‌برد که متعلق به دوزخ است و مي‌توان آن را تراژدي دوزخي ناميد.


از ديد «فراي» اين مرحله از تراژدي دنياي هول و هراس است و تصاوير اصلي آن اسپاراگموس يعني آدمخواري، مثله شدن و شکنجه شدن است. به زعم فراي در تراژدي‌هايي از اين دست قهرمان به قدري در عذاب يا ذلت افتاده است که نمي‌ تواند امتياز حال و هواي قهرماني را به دست آورد(پرومته در زنجير) و حتي گاه به موجودي شرير بدل مي‌گردد (مکبث) تراژدي دوزخي را مي ‌توان مصداق نمايشنامه ‌هاي «یوجین اونيل» نيز دانست، جايي که همه چيز عبارت از يک بردگي و شکنجه مداوم است (گوريل پشمالو) شخصيت‌ها شکست خورده و ناتوانند (سير روز در شب) تبديل به شخصيت شير مي‌شوند (امپراطور جونز)، به شکلي خودخواهانه تنها بر خواسته‌ هاي خود پا مي ‌فشارند و مکافات آن را نيز مي‌بينند که در تراژدي از آن تحت عنوان هيوبريس(hybris)  ياد مي‌شود (روغن نهنگ، نخستين آدم)، تراژدي اونيل يک تراژدي دوزخي است، اما هنر اونيل در آن است که هر چند تراژدي‌هايش دوزخي است و رنگي از اساطير دارد اما به همان اندازه نيز زنده و واقعي است و به همين اعتبار مي‌توان گفت اونيل جزء آن دسته معدود از نويسندگاني است که موفق مي‌شود دو دنياي به ظاهر متضاد و بيگانه را به هم پيوند بزند او در آثارش واقعيت و اسطوره را به هم مي‌رساند و از ترکيب آن دو جهان خاص خود را بازمي‌آفريند (2).


1- منبع این قسمت : ویکی پدیا

2- منبع این قسمت : سایت ایران تئاتر، نوشته : رحیم عبدالرحیم زاده، سایت GTtalk.ir

با دخل و تصرّف و ویرایش ... منیژه شهرابی