16- ادبیات / سید محمد حسین شهریار
شب و علی
علی آن شیرخدا شاه عرب
الفتی داشته با این دل شب
شب ز اسرار علی آگاه است
دلِ شب، محرم سرّ الله است
شب علی دید و به نزدیکی دید
گرچه او نیز به تاریکی دید
شب شنفته است مناجات علی
جوشش چشمۀ عشق ازلی
قلعه بانی که به قصر افلاک
سر دهد نالۀ زندانی خاک
اشکباری که چو شمع بیزار
می فشاند زر و می گرید زار
دردمندی که چو لب بُگشاید
در و دیوار به زنهار آید
کلماتی چو دُر آویزۀ گوش
مسجد کوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سینۀ آفاق شکافت
چشم بیدار علی خفته نیافت
روزه داری که به مِهر اَسحار
بشکند نان جُوینِ افطار
ناشناسی که به تاریکی شب
می برد شام یتیمان عرب
پادشاهی که به شب برقع پوش
می کشد بار گدایان بر دوش
تا نشد پردگی آن سرّ جلی
نشد افشاء که علی بود علی
شاهبازی که بال و پر راز
می کند در ابدیّت پرواز
شهسواری که به برق شمشیر
در دل شب بشکافد دل شیر
عشقبازی که هم آغوش خطر
خُفت در خوابگه پیغمبر
آن دم صبح قیامت تأثیر
حلقۀ در شد از او دامنگیر
دست در دامن مولا زد در
که علی بگذر و از ما مگذر
پیشوایی که ز شوق دیدار
می کند قاتل خود را بیدار
ماهِ محرابِ عبودیّت حق
سر به محراب عبادت مُنشَق
می زند پس، لبِ او کاسۀ شیر
می کند چشم اشارت به اسیر
چه اسیری که همان قاتل اوست
تو خدایی مگر ای دشمن دوست!
در جهانی همه شور و همه شرّ
ها علیٌّ بشرٌ کیف بشر
شبرُوان مستِ ولای تو علی
جان عالم به فدای تو علی
سید محمد حسین بهجت تبریزی که بعدها نام «شهریار» را برگزید و بدین نام مشهور گشت، به سال 1285 هجری شمسی، در تبریز متولد شد . پدرش میرزا آقا خشکنابی، وکیل عدلیه (دادگستری) و از افراد سرشناس تبریز بود .
دوران کودکی شهریار، مصادف بود با انقلاب تبریز در جریان نهضت مشروطه؛ از این رو، او مدّتی طعم نااَمنی و آوارگی را چشید و در روستاهای اطراف تبریز، و از آن جمله ده آبا و اجدادی اش، «خشکناب»، به سربُرد . تحصیلات خود را در تبریز آغاز کرد و در مدرسه «دارالفنون» تهران به پایان برد . پس از پایان دورۀ متوسطه، وارد دانشکدۀ پزشکی شد، امّا کمی پیش از آن که این دوره را به پایان برساند، بیشتر به دلیل ناداری و تنگدستی و در پی یک شکست عاطفی که به دنبال عشقی ناکام برای او پیش آمد، تحصیل طبّ را رها کرد و در خطّ شاعری افتاد .
بعد از ترک تحصیل، به خراسان و به دیدار «کمال الملک» نقاش برجستۀ آن روزگار شتافت و شعری هم با عنوان «زیارت کمال الملک» به این مناسبت سرود . شهریار از سال 1310، به ناگزیر وارد خدمات دولتی شد و پس از چند بار تغییر شغل و سمت، سرانجام در بانک کشاورزی به کار پرداخت و با آن که این کار را هم دوست نداشت، تا ایّام بازنشستگی به همین خدمت مشغول بود .
در این باره سروده است :
کارغیر هنر، نه کارِ من است هر کسی مردِ کارِ خویشتن است
خدمت من اداره رفتن نیست مهملی گفتن و شنفتن نیست
شهریار بیشتر اوقات خویش را با شعر و ادب سرمی کرد . او در سال های انقلاب و پس از آن به موضوعات دینی و اخلاقی روی آورد و اشعاری با این مضامین سرود . سرانجام در سال 1367، به سنّ 84 سالگی درگذشت و در مقبره الشعرای تبریز مدفون گشت .
شعر شهریار
محمد حسین شهریار، در سرودن انواع شعر سنّتی فارسی، از قصیده و مثنوی گرفته تا غزل و قطعه و رباعی مهارتی داشت . گذشته از این، در طریق نیمایی، نیز طبع آزمایی کرد و قطعات زیبایی چون : «ای وای مادرم»، «دو مرغ بهشتی»، «مومیایی» و «پیام به انیشتین» را از خود به یادگار گذاشت . در اشعار نیمایی او، به ویژه در «پیام به انیشتن»، روح انسان دوستی و همدردی با جهان انسانی گرفتار در چنگال تمدن صنعتی موج می زند؛ تا حدّی که زبان او گاهی به مرز شعار نزدیک می شود .
در کنار همۀ اینها، شهریار، به زبان مادری خود، ترکی آذربایجانی اشعار نغزی سروده است . منظومۀ «سلام به حیدر بابا» ی او که به فارسی هم ترجمه شده، از شاهکارهای ادبیات ترکی آذربایجانی است . عنوان ترکی منظومه «حیدربابایه سلام» است و شاعر در آن با دلدادگی تمام از اصالت و زیبایی های روستا و فرهنگ روستایی – که خود بدان متعلق بود – یاد کرده است . این منظومه با جان و روح و احساس شاعر پیوند خورده و در واقع، جوهر شعر و حاصل یک عمر تأملات عاطفی او را در خود انعکاس داده است . به همین اعتبار، می توان شهریار را شاعر«حیدربابا» و شاعر «شکوه روستا» نام نهاد .
شهریار به شاعران طراز اوّل فارسی، یعنی فردوسی، سعدی، مولوی، و حافظ عشق می ورزید و به ویژه شعر و اندیشۀ حافظ را پیوسته می ستود و شیفتگی بیشتری به او نشان می داد . این عشق و احساس را در دو غزل «وداع با حافظ» و «حافظ جاودان» بیشتر و ژرف تر می توان دید .
مطلع غزل وداع با حافظ
به تودیع تو جان می خواهد از تن شد خداحافظ
به جان کندن وداعت می کنم حافظ، خداحافظ
مطلع غزل حافظ جاودان
تا که از طارم میخانه نشان خواهد بود
طاق ابروی تواَم قبلۀ جان خواهد بود
بیشترین لطایف طبع شهریار در قالب غزل نمودار گشته است . غزل های او که یادگار دوران جوانی و روزگار پختگی شاعر هستند، به ویژه از لحاظ زبان و احساس در اوج قرار دارند؛ گویی او در غزل سرایی از تجربیات سه شاعر بزرگ و غزل سرای نامی ایران : مولوی، سعدی و حافظ بهره مند شده است .
در شعر شهریار، اندیشه های دینی در قالب نیایش های مؤثر و دلدادگی هایی که مخصوصاً نسبت به حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) از خود نشان داده است، بسیار به چشم می خورد .
مطلع قطعه ای با عنوان «شب و علی»
علی آن شیرخدا شاه عرب الفتی داشته با این دل شب
شب ز اسرار علی آگاه است دلِ شب، محرم سرّ الله است
شب علی دید و به نزدیکی دید گرچه او نیز به تاریکی دید
شب شنفته است مناجات علی جوشش چشمۀ عشق ازلی
قلعه بانی که به قصر افلاک سر دهد نالۀ زندانی خاک
اشکباری که چو شمع بیزار می فشاند زر و می گرید زار
دردمندی که چو لب بُگشاید در و دیوار به زنهار آید
کلماتی چو دُر آویزۀ گوش مسجد کوفه هنوزش مدهوش
فجر تا سینۀ آفاق شکافت چشم بیدار علی خفته نیافت
روزه داری که به مِهر اَسحار بشکند نان جُوینِ افطار
ناشناسی که به تاریکی شب می برد شام یتیمان عرب
پادشاهی که به شب برقع پوش می کشد بار گدایان بر دوش
تا نشد پردگی آن سرّ جلی نشد افشاء که علی بود علی
شاهبازی که بال و پر راز می کند در ابدیّت پرواز
شهسواری که به برق شمشیر در دل شب بشکافد دل شیر
عشقبازی که هم آغوش خطر خُفت در خوابگه پیغمبر
آن دم صبح قیامت تأثیر حلقۀ در شد از او دامنگیر
دست در دامن مولا زد در که علی بگذر و از ما مگذر
پیشوایی که ز شوق دیدار می کند قاتل خود را بیدار
ماهِ محرابِ عبودیّت حق سر به محراب عبادت مُنشَق
می زند پس، لبِ او کاسۀ شیر می کند چشم اشارت به اسیر
چه اسیری که همان قاتل اوست تو خدایی مگر ای دشمن دوست!
در جهانی همه شور و همه شرّ ها علیٌّ بشرٌ کیف بشر
شبرُوان مستِ ولای تو علی جان عالم به فدای تو علی
شعر مشهور دیگری با مطلع
علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا را
که به ما سوی فکندی همه سایۀ هما را
در عین حال، روی هم رفته، او را شاعری شاد و صاحب طبع و بذله گو می یابیم .
چه خواهد بودن
آسمان گو ندهد کام، چه خواهد بودن
یا حریفی نشود رام، چه خواهد بودن
حاصل از کشمکش زندگی ای دل نامی است
گر نماند ز من این نام، چه خواهد بودن
آفتابی بود این عمر، ولی بر لبِ بام
آفتابی به لبِ بام، چه خواهد بودن
مرغ اگر همّت آن داشت که از دانه گذشت
گو همه پیچ و خم دام، چه خواهد بودن
صبح اگر طالع وقت است، غنیمت بشمار
کس نخوانده است که تا شام، چه خواهد بودن
چند کوشی که به فرمان تو باشد ایّام
نه تو باشی و نه ایّام، چه خواهد بودن
گر دلی داری و پابند تعلّق خواهی
خوش تر از زلف دلارام، چه خواهد بودن
شرط موزونیِ اخلاق بود شاهد را
ور نه موزونی اندام، چه خواهد بودن
پیرما گفت و چه خوش گفت که از خلق مدار
چشم اِنعام، که اَنعام، چه خواهد بودن
شهریاریم و گدای درآن خواجه که گفت
«خوش تر از فکر می و جام چه خواهد بودن»
زندان زندگی
تا هستم ای رفیق، ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم
در آستان مرگ که زندان زندگی است
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم
پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم
طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست
چون بخت و کام نیست، چه سود از دویستم
گوهر شناس نیست در این شهر، شهریار
من در صفِ خزف چه بگویم که چیستم ؟
برگرفته از تاریخ ادبیات ایران و جهان، جلد 2، وزارت آموزش و پرورش، چاپ سوم، 1382 (منیژه شهرابی)
هر شب تنهایی