14- شعر / اشعاری از بوستان سعدی (5)
حکایت ۴
شنیدم که یک هفته ابن السبیل
نیامد به مهمانسرای خلیل
ز فرخنده خویی نخوردی به گاه
مگر بینوایی درآید ز راه
برون رفت و هر جانبی بنگرید
بر اطراف وادی نگه کرد و دید
به تنها یکی در بیابان چو بید
سر و مویش از گرد (برف) پیری سپید
به دلداریش مرحبابی بگفت
به رسم کریمان صلایی بگفت
که ای چشم های مرا مردمک
یکی مردمی کن به نان و نمک
نعم گفت و برجست و برداشت گام
که دانست خلقش، علیه السلام
رقیبان مهمانسرای خلیل
به عزّت نشاندند پیر ذلیل
بفرمود و، ترتیب کردند خوان
نشستند بر هر طرف همگنان
چو بسم الله آغاز کردند جمع
نیامد ز پیرش حدیثی به سمع
چنین گفتش ای پیر دیرینه روز
چو پیران نمی بینمت صدق و سوز
به شرطست وقتی که روزی خوری
که نام خداوندِ روزی بری
بگفتا نگیرم طریقی به دست
که نشنیدم از پیر آذرپرست
بدانست پبغمبر نیک فال
که گبرست پیرِ تبه بوده حال
به خواری براندش چو بیگانه دید
که منکر بود پیش پاکان پلید
سروش آمد از کردگار جلیل
به هیبت ملامت کنان کای خلیل
منش داده صد سال روزی و جان
تو را نفرت آمد ازو یک زمان
گر او می برد پیش آتش سجود
تو واپس چرا می بری دست جود؟
گره بر سرِ بندِ احسان مزن
که این رزق و شیدست و آن مکر و فن
زیان می کند مرد تفسیر دان
که علم و ادب می فروشد به نان
کجا عقل، یا شرع، فتوی دهد
که اهل خرد دین به دنیا دهد
ولیکن تو بِستان که صاحب خرد
از ارزان فروشان به رغبت خَرَد
منیژه شهرابی
هر شب تنهایی